جنسیت



جنسیت کلمه‌ی بامزه‌ای‌ا‌ست که پشت لباس روابط ما قایم می‌شود. ارتباط با جنس مخالف همیشه ملموس‌تر و پذیرفته‌تر بوده‌است.
چون پشتش کشش و واکنشی قرار می‌گیرد که رابطه را لذت‌بخش می‌کند..
کافی‌ست جنسیت را از روابط‌مان حذف کنیم تا دیگران به‌ما بخندند! یا
اضافه کنیم تا بازهم دیگران بخندند؛ دیگران بخندند و ما خودمان را «روشنفکر» جا‌بزنیم؛ که مهم نیست دیگران چه فکری می‌کنند یا چه دوست دارند. من این‌جور راحتم.
خود دروغگویی خنده‌داری‌ست.

چه کوچک هستند آدم‌ها وقتی با کسی، برای به‌دست آوردنش موافق و هم‌عقیده می‌شوند! تایید می‌کنند و لبخند می‌زنند! تمام رسوم ادبی و فلسفی را به‌کار می‌گیرند که اعلام کنند همه چیز بروفق‌مراد است!

پیش‌ترها، برایم شکل روابط همیشه مریض بود. فکر‌می‌کردم شاید من مریض نگاهش می‌کنم؛ ولی می‌دانستم که این بوی گند فاضلاب مال من نیست. بچه‌ها را می‌دیدم که بدون توجه به جنسیت‌شان دنبال هم می‌دوند و بازی می‌کنند. با هم دعوا می‌کنند، از هم متنفر می‌شوند، عاشق می‌شوند، دوست می‌شوند و دشمن.

می‌شد به این‌ها گفت رابطه. چون وجود داشت، اما بدون جنسیت. ولی در مقیاس بزرگ‌ترها، همین «رابطه» بوی گند می‌داد . رفتار بزرگ‌سالان برای در نظر نگرفتن جنسیت و یکسان‌سازی ارتباطات بیشتر به یک پانتومیم خنده دار شبیه می‌شد.
تا این‌که از پسر بچه کوچکی پرسیدم: «دوست‌های دخترت را بیشتر دوست داری یا پسر؟» جواب صحیح را آن روز گرفتم. گفت: «هیچکدام.» در حقیقت از سنی به بعد، دوستان هم‌جنس، برای آدم‌ها شکل دیگری به خود می‌گیرند. این مساله به ژنتیک برمی‌گردد، نه به جداسازی فرهنگی.

حال باید داستان آدمک را بگویم
آدمکی که میان این گرداب روابط بود.آدمکی که جور دیگر اندیشید . آدمک، جنسیت را از روابط جدا‌کرد و همین چهره‌ی آدمک را خیلی خشن نشان می‌داد. چیزهای زیادی را رد‌کرد تا به این‌جا رسید . مارک‌های زیادی به‌او چسبید؛ اما مهم نبود، چون آدمک می‌خواست از بالا نگاه کند. چون از بالا نگاه کردن خصلت آدمک‌هاست.
او دیگر بی‌جهت با کسی به‌خاطر جنس مخالفش نرم رفتار نکرد. یا بی‌جهت ایثار نکرد. بی‌جهت وقت صرف نکرد. به ازای چیزی که می‌گرفت پرداخت می‌کرد. دیگر نگران از دست دادن کسی نبود. دیگر نگران نبود که وقتی توی چرت کسی می‌زند وی از او متنفر بشود. دیگر دنبال کسی بدود یا جنس مخالف را مثل ماهی توی تنگ ببیند، بترسد که لمسش کند که شاید ماهی بدش بیاید. دیگر قیافه‌ی آدم‌ها یکی شد برایش. بعضی ها شدند سرباز. آن‌هایی که مثل همه بودند. برای همین بیشترین‌ها سرباز بودند. هر کدام که قدرت بیشتری داشت مهره‌ی بهتر و کمتری از‌نظر تعداد شد. ولی این‌بار بازی آدمک فرق کرد. همه‌ی این‌ها باعث شد که او حباب بلورین دور جنس مخالف را بشکند. و حالا راحت می‌توانست بنشیند و نگاه‌کند. نگاه‌کند و از تلاشی که جنس مخالف برای قایم‌کردن خودش می کرد خنده‌اش بگیرد. چون سایرین هنوز نمی‌دانستند که در مقابل آدمک حجابی ندارند و می‌شود طیف روحی‌شان را به‌سادگی دید. دیگر نرمش و رفتارفهم‌گرای دیگران فریبش نمی‌داد‌، بلکه او را به خنده می‌انداخت؛ اکنون خودش را شاه فرض می‌کرد. واین گاهی می‌توانست باعث قضاوت بی رحمانه‌ی او شود.
و ازهمه مهم‌تر، این‌که دیگر هرگز یک مهره‌ی سرباز نمی‌توانست در مسیر زندگی‌اش نقش وزیر را بازی کند.

آدم‌ها اما این‌طور بزرگ نشدند. آن‌ها به‌جای شخصیت، جنسیت را قرار‌می‌دادند وامروزه این بزرگترین ایراد در آدم‌هاست. تغییری که آدمک خود را به انجام آن ملزوم دانست. او می‌دید که تا دیروز آدم‌ها همه‌گی پشت چهره‌ی جنسیت قایم شده‌بودند. آنها خود را یا جواهر می‌نامیدند و یا فرزند پادشاه لقب می‌دادند. یکی باید حجاب می‌داشت و دیگری باید خودرا مجسمه‌ای بزرگ از استواری نمایش می‌داد.

سرانجام اما این دیوار فرو‌ریخت. تمام تلاش خنده‌داری که امروزه آدمک در اطراف خود مشاهده‌می‌کند، به‌خاطر همین فرو‌پاشی جنسیت آدم‌هاست. او امروز می‌بیند که دیگر زن‌ها آن مخفی بودن و عجیب بودن را ندارند و حالا دور خودشان می‌گردند. اکنون آن‌ها سعی می‌کنند تا ارزش دیگری برای خود پیدا کنند و زور بزنند تا بر بالای سر نیزه قرارش بدهند؛ تا شاید راه نجاتی پیدا کنند. مردها امروز خودشان‌هم به خنده‌دار بودن آرمان‌ها، تفاسیر و حرفهای زمخت‌شان پی برده‌اند. و تنها راه چاره برای‌شان این بوده که خودشون را به خریت بزنند.


خیلی طول کشید تا آدمک بفهمد اینجا فقط یک صفحه شطرنج است؛ پراز مهره و بازیگر. آدمک سرانجام دریافت که چرا آدم‌ها هرکدام از دیگری بالا می‌روند؛ که چرا همه ابزارند، نردبام‌اند.

در این صفحه‌ی شطرنج، بعضی‌ها می‌بازند و بعضی‌ها می‌برند‌. برنده‌ها به دیگران می‌بازند و بازنده‌ها برندگان دیگری را شکست می‌دهند‌. در‌این صفحه، شخصیت هر‌فرد به‌جای کم‌قدرت‌ترین و پر‌ارزش‌ترین مهره بازی می کند... یعنی شاه.
واقعیت این است که سایر مهره‌ها «فقط» باید برای شاه بازی ‌کنند؛ و وقتی مهره‌ای فدای مهره‌ی دیگر می‌شود هرگز شاه را سرزنش نمی‌کنند. شاه مجاز‌است که هر‌مهره‌ای را برای خودش بازی‌دهد، فدا کند یا حتی گاهی بگوید این مهره مزاحم کارهای من است.

طول کشید تا نقاط گمشده‌ی این پازل را بسازد. دریافت هرآدمکی که در صفحه‌ی شطرنج خودش شاه است در صفحه‌ی شطرنج دیگران مهره‌ی ساده‌ای بیش نیست؛ و اشکال این‌جاست که تنها یک صفحه بازی وجود دارد. این‌که واقعاً یک احمق از لذت باختن برای دیگری صحبت می‌کند. این‌که در شطرنج‌، شاه تنها مهره‌ی لازم است و دیگران باید برایش بازی‌کنند. این‌که نباید دچار عذاب‌وجدان گردید اگر دیگران را بازی‌می‌دهید یا با شما بازی‌می‌کنند. شما باید زمانی برنجید که شاه بودید و برای شاه دیگر خود را مغلوب کردید و لذت نصیب خود ساختید. چرا که شما در این شرایط سرداری هستید که لیاقت فرماندهی را ندارد. شما به خود خیانت کرده‌اید. حالا باز بنشینید و بگویید بازی شما قواعد خود را دارد!



Copyright © 2000-2004 TAKTAZ.COM
webmaster@tactaz.com